تبليغاتX
لحظه های تردید

ـ خواستی بخوابی، این درو باز بذار، نبندیشا …

ـ چرا ؟

ـ چه میدونم … یه وخ اگه شب اتفاقی افتاد …


برچسب‌ها: همینجوری ها

جمعه 1390/11/07| محی الدین تقی پور

آخر خنده هم داشت ...

اینکه دیگر به یادش نیاییم !

اینکه دخترش را حتی اشتباه بگیرد !

اینکه نوه اش را همسایه فرض کند

و برای شادی روح در نگذشته ی دایی، به پسرش سر سلامتی بگوید!

تعریف می کردیم و می خندیدیم ...

و کسی درون ما، داشت بغضش را به سختی قورت می داد ...


برچسب‌ها: همینجوری ها

دوشنبه 1390/11/03| محی الدین تقی پور

این یک شروع است که حتماً روزی پایانی خواهد داشت ...


برچسب‌ها: همینجوری ها

دوشنبه 1390/11/03| محی الدین تقی پور